کوه يخ


+ سرک!

نمیدانم چرا بعد از اینهمه وقت دلم خواست که برگردم، بیایم اینجا: که من زنده ام هنوز، نفس میکشم، راه میروم، زندگی میکنم، عشق میورزم و گاهی حتی کینه. که دلم برای این صفحه همیشه خاکستری تنگ شده، برای نوشتن، حرف زدن، فریاد کشیدن.

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

 

دارم غذا درست ميكنم كه با خنده مي آيد طرفم:

: جريان مگس ِ را بهت گفتم؟

-        نه!

: مگس ِ ميافته توي چاه دستشويي ، ميگه: من و اين همه خوشبختي محاله!

بعد غش غش ميخنده و ريسه ميره.

چند لحظه بعد ميره دستشويي و صداش از اون تو مياد: من و اين همه خوشبختي محاله.....

از در دستشويي نيامده بيرون پهن ميشه روي زمين از شدت خنده، ميگه: دقت كردي منم شدم مگسه؟

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

1-    دنيا دار مكافات است.

حالا خيلي خيلي خوب احساست را ميفهمم. حس سقوطت را، حس آوار شدن همه چيز بر سر آدم! ناباوريها، به هر خار و خاشاك چنگ زدن ، فرو ريختن!

 

2-     هيچوقت ازش خوشم نمي آمد. از همان سالهاي كودكي تا همين چند ماه و اندي پيش. حتي تا همين چند ساعت پيش! اما خبر فوتش بدجور تكانم داد. دو سالي از من كوچكتر بود، با سر و زباني كه هميشه مايه آزارم بود. وقتي آقاي پدر گفتن كه از طبقه نهم پرت شده پايين و ....تمام، همه خنده  روي صورتم محو شد، بغض كردم. باور نكردم!

.

3-     باور نكن دخترك! نه مرگ زينب را، نه حرفهاي پريا را، نه كابوسهاي شبانه را و نه تمام چيزهايي كه به چشم ديده اي را.

مگر باور تو مهم است؟ وجود دارند.... همه شان وجود دارند، همه شان واقعيتند. هي خودت را گول ميزني كه چه؟ 

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

دست بردار از اين هيکل غم

که ز ويرانی خويش است آباد.

دست بردار که تاريک ام و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار، ز تو در عجبم

به در بسته چه ميکوبی سر.

نيست ، ميدانی، در خانه کسی

سر فرو ميکوبی باز به در.

 

زنده، اين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

ميگزم لب به سکوت.

 

دست بردار که گر خاموش ام

با لب ام هر نفسی فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالی است

گرچه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده اندم همه از درگه خويش.

پای پر آبله، لب پر افسوس

ميکشم پای بر اين جاده پرت

ميزنم گام بر اين راه عبوس.

 

پای پرآبله دل پر اندوه

از رهی ميگذرم سر در خويش

ميخزد هيکل من از دنبال

ميدود سايه من پيشاپيش.

 

ميروم با ره خود

سر فرو، چهره به هم.

با کس ام کاری نيست

سد چه بندی به ره ام؟

 

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه اميد از دل تاريک کسی

که نهادندش سرزنده به گور؟

 

ميروم يکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاق سياه.

دست بردار از اين عابر مست

يک طرف شو، منشين بر سر راه.

 

*احمد شاملو

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

1- همه چيز واقعا آنجوري نيستند كه به نظر ميرسند.

2- هيچوقت واقعا نفهميدم كه آدمها!!!!!!!! از زيرآب زني چه لذتي ميبرند. هيچوقت نفهميدم چه لذتي نهفته است در خنجر از پشت زدن!

3- در ميان ديگراني تنهايم گذاشته اي كه از من دورند
....!
نگاه من به آنها
نگاه ستاره است، به چراغهاي شهر
آن ستارگان بي عشوه كم سو
ساكنان برزخند.

o كي كاووس ياكيده

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

اي همه آرامشم از خوف پريشانت نبينم

چون شب خاكستري سر درگريبانت نبينم

اي تو در چشمان من يك پنجره لبخند شادي

همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم

اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

در ميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم

مرغك عاشق كجا شد نور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هرلحظه نالانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفرينم

تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

غصه دلتنگيت را خوب من  بگذار و بگذر

گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم

كاشكي قسمت كني تنهايي خود را با دل من

تا كه سيل اشك را زين بيش مهمانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفرينم

تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

 

 

 

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

شك دارم. شك دارم و نميدانم چطور ميتوان از شر اين شك خلاص شد، نميدانم چطور ميتوان به يقين تبديلش كرد. شك زالويي شده است، چسبيده به وجودم. خونم را ميمكد و رهايي از آن را نميدانم.

 

------------------------------------------

 

پاي رفتنم را پيش تو گذاشتم.

يادت هست،

كه نروم؟

حال ....

تو رفته اي

با پاي من؟

يا پاي من رفته است

با تو؟

 

....

 

 

 

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

هفت سال پيش ، توي چنين روزهايي بود كه تاثيرگذارترين اتفاق زندگيم، به وقوع پيوست. يك اتفاق براي من خيلي بزرگ و سخت، چيزي كه هنوز كه هنوز ِ ازش به عنوان تلخ ترين و حسرت بارترين خاطره زندگيم ياد ميكنم. اتفاقي كه كسي از آن چيزي را نفهميد. هيچكس  زلزله بزرگي كه در زندگي من، در وجود من رخ داد را نفهميد و من ماندم و آوار و ويرانه هايي كه هنوز آباد ِ آباد نشده اند. و زمينه اي شد براي تغيير 180 درجه اي من. عوض شدم، نگاهم، ديدم نسبت به همه چيز عوض شد. يك آدم جديد، كم كم و ذره ذره شكل گرفت و شد من ِ حالاي ِ من! مني كه هنوز خيلي از زواياي روحي و شخصيتيش براي خودم ناشناخته و مجهول مانده است.

 

-------------------------------------------

 

به گذشته كه نگاه ميكنم ، اشتباههاي زيادي را ميبينم كه مرتكب شده ام. لحظات بحراني و تلخ زيادي را ميبينم كه پشت سر گذاشته شده اند. لحظه هاي خوب و دوست داشتني زيادي را دارم كه دلگرمم كنند. نقاط مبهم و تاريك زيادي را ميبينم كه با گذشت زمان روشن شده اند. همه اينها را ميبينم و باز هم عجولانه تصميم ميگيرم، عجولانه زندگي ميكنم. همه اينها را ميبينم و باز يك اتفاق كوچك از زندگي نااميدم ميكند. همه اينها را ميبينم و مايوس ميشوم. ميبينم و با چنگ و دندان به جان يك مساله و موضوع ميافتم و ميخواهم در كمترين زمان ممكن دست كم براي خودم حلش كنم. هميشه فراموش ميكنم كه زمان مهمترين عامل در زندگيم بوده و هست. يادم ميرود كه پاسخ خيلي از پيچيده ترين و بغرنج ترين سوالات و مجهولات زندگيم را از گذر زمان گرفته ام. ممنونم كه به يادم آوردي صبر كنم، به يادم آوردي كه با گذشت زمان بهتر ميتوانم فكر كنم و تصميم بگيرم و قضاوت كنم. صبر ميكنم، تمام سعم را ميكنم كه صبر كنم و عجولانه كاري را انجام ندهم. زمان همه چيز را حل خواهد كرد.

 

 

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

1-     صبح زود زود ميرسم تهران. تهران سرد، ساكت، خلوت. هيچ چيز شبيه سابق نيست. نه خيابانها، نه كوچه ها، نه حتي ميدان هميشگي. هيچ چيز شبيه سابق نيست، يا من؟

 

2-     كلافه و گيج و منگم. يك سرگيجه خفيف دائما همراهيم ميكنه كه باعث ميشه هوشيار هوشيار نباشم. نميدونم چمه، چي ميخوام يا چي نميخوام. حتي ديگه نميدونم چي درسته و چي غلط. اضطراب دارم. نگرانم. به همه بي اعتماد شدم. ميترسم... ميترسم... ميترسم.

 

3-     من خودم نيستم. تناقضهاي درونيم زيادي جدي شدن. شايدم زيادي دارم بهشون اهميت ميدم. نه زيادي نيست. بايد ببينمشون، حلشون كنم. ولي نميشه. من واقعا نميفهمم بايد چيكار كنم، واقعا نميفهمم چه راهي را بايد برم. هدف ندارم و اين بدترين چيزي ِ كه آزارم ميده.  همه اش دلم ميخواد برم. همه اش دلم ميخواد تنها باشم. يك ديوار، يك سد بين خودم و همه كشيدم. من نكشيدم، ديگران باعث شدند كه كم كم به وجود بياد، خودم هم در به وجود امدنش كمك كردم. حالا ديگه نميتونم خرابش كنم. دست تنها نميشه. كسي هم نيست. اگر هم باشه قابل اعتماد نيست. من دارم فرو ميرم.... بدجور و با سرعت دارم فرو ميرم. ميدونم كه بايد خودمو بكشم بيرون ولي چجوريش را نميدونم. نميدونم و نميدونم هم كه چجوري بايد بدونم. اه ه ه ه ه ه ه ...معلوم نيست چي ميگم.

 

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

و شب يلدايی ديگر و....

سالی ديگر آغاز شد.

نویسنده : كوه يخ ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک